تبليغاتX
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست ؟

رؤیای عدالت (قسمت آخر)

 

جمعه اي ديگر از راه رسيد. رؤيا در مقابل پيرمرد روحاني جاي گرفت. او صحبتش را اينطور آغاز کرد :"دخترم، طلب بخشش از خدا و توبه کردن توفيق بزرگي است که خداوند آنرا نصيب هرکسي نمي کند. مقام توبه مقامي بلند مرتبه است و اولين قدم در حرکت به سوي خداوند متعال است. تو داستان حضرت آدم را مي داني؟"  رؤيا با خجالت گفت :"نه."

-  "قرآن را باز کن، سوره ي اعراف آيات 19 تا 23 را بخوان. "

رؤيا شروع به خواندن کرد. هنوز نمي توانست روان بخواند، اما از دفعه ي قبل بهتر مي خواند. زماني که خواندن آيات تمام شد، روحاني گفت :"حضرت آدم (علي نبينا و آله و عليه السلام) و همسرش فريب شيطان را خوردند. اما متوجه اشتباه خود شدند و از خدا طلب آمرزش کردند."

رؤيا سراپا گوش بود.

-"در مورد برادران حضرت يوسف و ظلمي که به او کردند چيزي مي داني؟"

-"وقتي که بچه بودم ننه طوبي گاهي برايم قصه تعريف مي کرد. او چيز زيادي بلد نبود، اما داستان حضرت يوسف و اينکه برادرانش به خاطر حسادت او را در چاه انداختند، مي دانست. در اين مورد هم چيزي در قرآن آمده ؟"

-"بله در قرآن حتي سوره اي به نام حضرت يوسف (علي نبينا و آله و عليه السلام) داريم."

قرآن را از رؤيا گرفت و صفحه مورد نظرش را آورد. به دست او داد تا بخواند.

-"يا بَنِيَّ اذهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِن يُوسُفَ وَ اَخِيهِ وَ لا تَيئَسُوا مِن رَّوحِ اللهِ إنّهُ لا يَيئَسُ مِن رَّوحِ اللهِ

 إلا القَومُ الکَافِروُنَ * فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيهِ قَالوُا يا أيُّهَا العَزيِزُ مَسَّنَا وَ أهلَنَا الضُّرُّ وَ جِئنَا بِبِضاعَتٍ

مُّزجاتٍ فَاَوفِ لَنَا الکَيلَ وَ تَصَدَّق عَلَينَا إنَّ اللهَ يَجزِي المُتَصَدِّقينَ * قَالَ هَل عَلِمتُم مَّا فَعَلتُم

بِيُوسُفَ وَ أخيِهِ إذ أنتُم جَاهِلوُنَ * قَالوُا أءِنَّکَ لانتَ يُوسُفُ قَالَ أنَا يُوسُفُ وَ هَذا أخِي قَد مَنَّ اللهُ

عَلَينَا إنَّهُ مَن يَتَّقِ وَ يَصبِر فَإنَّ اللهَ لا يُضيعُ أجرَ المُحسِنينَ * قَالوُا تَا للهِ لَقَد ءَاثَرَکَ اللهُ عَلَينَا وَ إن

کُنَّا لَخَاطِئينَ * قَالَ لا تَثريبَ عَلَيکُمُ اليَومَ يَغفِرُ اللهُ لَکُم وَ هُوَ أرحَمُ الرَّ احِمِينَ * اذهَبُوا بِقَمِيصي

هَذا فَألقُوهُ عَلَي وَجهِ أبِي يَأتِ بَصيِراً وَأتُونِي بِأهلِکُم أجمَعيِنَ * وَ لَمَّا فَصَلَتِ العِيرُ قَالَ أبُوهُم

إنّي لاجِدُ ريِحَ يُوسُفَ لَو لا أن تُفَنِّدُون ِ * قَالوُا تَا للهِ إنَّکَ لَفِي ضَلالِکَ القَدِيمِ * فَلَمَّا أن جَاءَ البَشِيرُ

 ألقَاهُ عَلَي وَجهِهِ فَارتَدَّ بَصيراً قَالَ ألَم أقُل لَّکُم إنّي أعلَمُ مِنَ اللهِ مَا لا تَعلَمونَ . قَالُوا يَا أبَانَا

استَغفِر لَنَا ذُنُوبَنَا إنّا کُنّا خَاطِئيِنَ * قَالَ سَوفَ أستَغفِرُ لَکُم رَبّي إنّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحِيمُ *

اي فرزندان برويد و از حال يوسف و برادرش تحقيق کرده و جويا شويد و (از رحمت بي منتهاي خدا نوميد مباشيد که هرگز جز کافر هيچ کس از رحمت خدا نوميد نيست). برادران به امر پدر باز به مصر آمده و بر شاه وارد شدند و گفتند: اي عزيز مصر ما با همه ي اهل بيت خود به فقر و قحطي و بيچارگي گرفتار شديم و با متاعي ناچيز و بي قدر به حضور تو آمديم محبت فرما و بر قدر احسانت نسبت به ما بيفزا و از ما به صدقه دستگيري کن که خدا صدقه بخشندگان را نيکو پاداش مي دهد. در اين حال (که يوسف نيازمندي و دل شکستگي برادران را ديد رحمش آمد و پرده از روي کار برداشت و ) گفت: شما برادران يوسف در دوران جهل و ناداني فهميديد که با يوسف چه کرديد؟ آنان (به خود آمده و با شرم حضور ) گفتند: آيا همان يوسف تو هستي؟ پاسخ داد که آري من همان يوسفم و اين برادر من بنيامين است. خدا به رحمت بي حساب خود بر ما منت نهاد (  و ما را به ديدار هم پس از چهل سال رسانيد) که البته هر کس در حوادث عالم تقوي و صبر پيشه کند، چنين کسي نيکوست و خدا اجر نيکويان را ضايع نگذارد. (در آن هنگام با نهايت شوق و سرور ) با يوسف گفتند: به خدا که تو را بر ما برگزيد و ما (در حق تو و نشناختن قدر تو ) مقصر و خطاکاريم. يوسف: گفت امروز هيچ خجل و متاثر نباشيد که من عفو کردم خدا هم گناه شما ببخشد که او مهربانترين مهربانانست. اکنون پيراهن مرا نزد پدرم يعقوب برده و به روي او افکنيد که تا ديدگانش باز بينا شود، آنگاه او را با همه ي اهل بيت و خويشان از کنعان به مصر آريد. و چون کاروان از مصر بيرون آمد يعقوب گفت: اگر مرا تخطئه نکنيد من بوي يوسفم را مي شنوم. شنوندگان زبان ملامت گشوده گفتند: قسم به خدا که تو از قديم الايام تا کنون (از شوق يوسف) حواست پريشان و عقلت مشوش است (که هنوز بوي يوسف مي شنوي). پس از آنکه بشير، بشارت يوسف آورد و پيراهن او را به رخسارش افکند ديده ي انتظارش به وصل روشن شد و گفت: به شما نگفتم که از لطف خدا به چيزي (از اسرار غيب ) آگاهم که شما آگه نيستيد. در آنحال برادران يوسف با تضرع و التماس عرضه داشتند: اي پدر بر تقصيراتمان از خدا آمرزش طلب که ما درباره ي يوسف خطاي بزرگ مرتکب شده ايم. پدر گفت: (حالي که به ديدار يوسف مي رسم) بزودي از درگاه خدا براي شما آمرزش مي طلبم که او بسيار آمرزنده و مهربانست."

- "مي بيني دخترم، با کريمان کارها دشوار نيست. حضرت يوسف (علي نبينا و آله و عليه السلام) از آنها در گذشت و حضرت يعقوب (علي نبينا و آله و عليه السلام) براي فرزندانش از خدا طلب بخشش کرد.

-"چرا حضرت يعقوب براي آنها طلب بخشش کرد؟ مگر خودشان نمي توانستند از خدا معذرت خواهي کنند؟"

-"سؤال خوبي پرسيدي. دختر خوبم توبه کردن راه دارد. راه آنرا هم خود خدا به ما ياد داده است.

-"راهش چي هست؟"

-"در قرآن خطاب به رسول الله (صلي الله عليه و آله) آمده : وَ لَو أنّهُم إذ ظَّلَمُوا أنفُسَهُم جَاؤوکَ فَاستَغفَرُو اللهَ وَ استَغفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَّحِيماً : و اگر هنگامي که گروه منافق بر خود بگناه ستم کردند، از کردار خود به خدا توبه نموده و به تو رجوع مي کردند که بر آنها استغفار کني و از خدا آمرزش خواهي البته در اين حال خدا را پذيرنده ي توبه و به تائبان مهربان ميافتند. (نساء،64)

پس وقتي کسي گناه مي کند بايد استغفار کند و از پيامبر هم بخواهد تا براي او استغفار کند. به همين دليل است که عذر خواهي برادران حضرت يوسف (علي نبينا و آله و عليه السلام) کافي نبود. بنابراين پدرشان که پيامبر آن قوم بود نيز برايشان طلب آمرزش کرد."

رؤيا به فکر فرو رفت. روحاني سکوت کرد و به رؤيا فرصت تفکر داد. بعد از دقايقي رؤيا گفت :"خوب الآن که پيامبر ما نيستند تا ما به سراغ او برويم. سالها پيش از اين دنيا رفته اند، ..."  اخمهايش در هم رفت و با نگراني پرسيد :"پس خدا ديگر توبه ي هيچ کس را قبول نمي کند؟"

-"رسول گرامي قبل از ترک اين دنيا به فرمان خدا جانشينان بعد از خود را که همه برگزيده الاهي هستند و خود خدا آنها را از ميان تمام بندگانش انتخاب کرده به مردم معرفي کردند. اولين جانشين بعد از او مولاي ما امير مؤمنان (عليه السلام) است که رسول خدا (صلي الله عليه و آله) در روز غدير او را معرفي نمودند. پيامبر در آن روز خطبه اي طولاني قرائت فرمودند و در ضمن خطبه در معرفي امير مؤمنان (عليه السلام) فرمودند :" مَعَاشِرَ النّاسِ، هَذا عَليٌّ أخِي وَ وَصِيّي وَ واعي عِلمي، وَ خَليفَتِي فِي أمَّتي عَلَي مَن آمَنَ بِي وَ عَلَي تَفسِيرِ کِتابِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ وَ الدّاعِي إلَيهِ وَ العَامِلُ بِمَا يَرضَاهُ وَ المُحَارِبُ لاعدَائِهِ وَ المُوالي عَلَي طَاعَتِهِ وَ النّاهِي عَن مَعصِيتِهِ إنّهُ خَليفَتُ رَسُولِ اللهِ وَ أمِيرُ ألمُؤمِنِينَ وَ قَاتِلُ النَّاکِثيِنَ وَ المَارِقِينَ بِأمرِاللهِ. معناي آن چنين است که : اي مردم، اين علي است. برادر من و وصي من و جامع علم من، و جانشين من در امتم بر آنان که به من ايمان آورده اند و جانشين من در تفسير کتاب خداوند عزوجل و دعوت کننده به آن و عمل کننده به آنچه او را راضي مي کند و جنگ کننده با دشمنان خدا و دوستي کننده بر اطاعت او و نهي کننده از معصيت او. اوست خليفه ي رسول خدا و اوست امير المؤمنين و امام هدايت کننده از طرف خداوند و اوست قاتل ناکثين و قاسطان و مارقان به امر خداوند."

روحاني اينطور ادامه داد :"دخترم، جانشينان رسول خدا 12 نفر هستند که همگي نور واحدند. اولين آنها امير مؤمنان است و آخرين آنها ...."

اشک چشمان او را پر کرد.

-" ...و آخرين آنها آن غايب دور از نظري است که دنيا را واله و شيداي خود کرده است. او که تمام پيامبران و صالحان در انتظار آمدنش بودند،...او به زودي خواهد آمد و عدل را در جهان جاري خواهد کرد."

رؤيا از اندوه مرد روحاني متأثر شد و گفت :"اما او که غايب است. من چطور مي توانم به او رجوع کنم و از او بخواهم که برايم از خدا طلب بخشش کند؟

-"دخترم او راه توجه کردن خلق به سوي خداست. اگر کسي بخواهد خدا را بندگي کند راهي جز شناخت او و مراجعه به او ندارد. او چشم خدا در ميان خلق است. خدا او را شاهد و ناظر بر اعمال بندگان قرار داده است. او زبان خداست که خدا از طريق او با مردم سخن مي گويد و حجت هاي خود را بيان مي کند. او دست رحمت و رأفت الاهي است. به واسطه ي وجود اوست که نعمات الاهي به ما مي رسد. او باب الله است. مي داني يعني چه ؟ همانطور که براي وارد شدن به هرخانه اي بايد از در آن خانه وارد شد، اگر کسي بخواهد وارد خانه ي معرفت و بندگي خدا شود، بايد صرفاً از اين در وارد شود و به سراغ او رود و راهي جز اين وجود ندارد.

دخترم ديدن او و سخن گفتن با او تنها با اين چشم و زبان ظاهري نيست. اگر بخواهي و خدا توفيق دهد مي تواني با چشم دل او را ببيني و با زبان بي زباني با او صحبت کني ... امام رضا (عليه السلام) در حديثي مي فرمايند :"امام مونس مهربان، پدر دلسوز، برادر همسان و مادر نيکوکار براي فرزند کوچک است. او پناه بندگان در گرفتاري سخت است.

رؤيا خانم، او پدر معنوي توست. تورا دوست مي دارد و مشتاق هدايت و بازگشت تو به سوي خداست. اگر خدا پدر ظاهري تو را گرفته، اما توفيق آشنايي با پدري معنوي را به تو داده که اين نعمت قابل قياس با هيچ چيز ديگري در اين دنيا نيست."

روحاني مي گفت و مي گفت و رؤيا مات و مبهوت سخنان او بود. وجودش سراسر عشق و محبت به يار غايب از نظر شده بود. دوست داشت بيشتر ازاو بداند. دلش مي خواست بيشتر بشنود. به روحاني گفت :"من تصميم گرفته بودم نماز خواندن را ياد بگيرم، اما الآن تصميم خود را عوض کرده ام. مي خواهم تمام کارهايي را که خدا دوست دارد انجام دهم. مي خواهم همه را ياد بگيرم. از شما خواهش مي کنم همه را به من ياد بدهيد و بگوييد چه کنم تا او از من راضي باشد و دوستم بدارد. يعني ممکن است امام عصر غفلت و جهل من را ببخشد و با من مانند دخترش رفتار کند؟

-"دخترم، حضرت يوسف (علي نبينا و آله و عليه السلام) برادران گناه کارش را که به او ظلم کرده بودند، بخشيد. محبت ورأفت و دلسوزي حضرت (عجل الله تعالي فرجه الشريف) بسيار بيشتر از حضرت يوسف است. او خاتم ائمه (عليهم السلام) است. او وارث پيامبران است و تمام خوبيها و نيکي هاي عالم در او جمع است. دخترم، راه يافتن به بارگاه او تنها يک شرط دارد."

رؤيا گوشهايش را تيز کرد.

- "بايد با خلوص نيت صدايش بزني تا تو را بپذيرد. اخلاص آن شاه کليدي است که در خانه ي او را به روي تو باز خواهد کرد."

...

از آن روز دنيا براي رؤيا معنا پيدا کرد. تازه فهميد دوست داشتن و دوست داشته شدن يعني چه. با کمک روحاني تبديل به دختري پاک و طاهر شده بود. روزها روزه بود و شبها به نماز مي ايستاد. تصميم داشت در اين فرصت کمي که دارد تمام نمازهايش را بخواند. هر روز به اندازه ي ده روز نماز قضا مي خواند. دنيا برايش بهشت شده بود. ديگر يارش را پيدا کرده بود و مشتاق ديدارش بود. حال که او را شناخته بود ديگر مرگ و زندگي برايش يکي بود. گاهي فکر مي کرد: "اگر زودتر بميرم بهتر است. حداقل خيالم راحت است که ديگر فريب شيطان را نمي خورم."  ديگر از رؤيا ي سابق اثري دراو نبود.

...

روز اعدام فرا رسيد. رؤيا را به پاي چوبه ي دار بردند و طناب را به گردن او آويختند. اشک از چشمان روحاني جاري شد. رؤيا کسي را نداشت که برايش گريه کند و يا منتظرش باشد. حتي کسي نبود که بعد ازمرگ بدن او را تحويل بگيرد و به خاک بسپارد. او تنهاي تنها بود. اما با همه ي تنهائي اش دلش قرص و محکم بود. يقين داشت که مولاي مهربانش دم مرگ به دادش خواهد رسيد.

...

صندلي از زير پاي او لغزيد و رؤيا در هوا معلق ماند. وقتي او را پايين آوردند، چهره ي معصومش را ديدند که لبخند مي زد. روحاني شخصاً عهده دار دفن او شد. او را در قطعه اي از بهشت زهرا جاي دادند و از آن پس پيرمرد روحاني هر صبح جمعه به مزارش رفت و به نيابت از او دعاي ندبه خواند.

 پایان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:19  توسط نرجس خاتون  | 

رؤیای عدالت (قسمت ششم)

 

 از زماني که در پارک زندگي کرده بود هميشه در انتظار جمعه به سر مي برد. با خود فکر مي کرد :"نمي دانم روز جمعه چه خاصيتي دارد که تمام اتفاقهاي خوب در آن روز ميفتد." انتظار جمعه بخشي از زندگي رؤيا شده بود. روزها و شبها را به اميد آنکه زودتر جمعه بيايد و روحاني مهربان را ببيند سپري مي کرد. بالاخره روز موعود فرا رسيد و رؤيا را نزد او بردند. رؤيا وارد اتاق شد. روحاني سر به زير داشت و زير لب چيزي مي گفت. رؤيا سلام کرد و مؤدبانه روي صندلي نشست.

- "سلام دخترم حالت چطور است؟ اوضا ع خوبه ؟"

-" خوبم."

- " الحمدلله که تو را سرحال مي بينم. خوب دخترم به قولت عمل کردي ؟"

- " چه قولي ؟ آهان، .. بله بارها و بارها با خدا حرف زدم و از او سوال پرسيدم. از او خواستم کمکم کند."

 روحاني لبخندي زد و گفت :"دخترم، خدا از هر انساني به قدر توان و امکاناتي که به او داده تکليف مي خواهد. از هرکس به همان اندازه که به او داده انتظار اطاعت و بندگي دارد. مثلا من را در خانواده اي مذهبي به دنيا آورد، پدر و مادري مؤمن به من داد که از همان ابتدا راه درست زندگي را به من ياد بدهند. حال اگر من با وجود تمام امکاناتي که داشتم راهي جز اين را مي رفتم، در واقع به خود ظلم کرده و نعمتهاي او را تباه کرده بودم. اگر از فردي مثل من گناهي سر زند يا اشتباهي مرتکب شود نزد درگاه الاهي به راحتي قابل بخشش نيست، زيرا من به همان اندازه که نعمت داشته ام تکليف سنگين تري هم دارم. اما اگر کسي را به حکمت خويش از داشتن چنين خانواده و محيطي محروم کرده، از او انتظار کارهايي که من انجام مي دهم را ندارد. اين را بدان دخترم که خدا عادل است و هرگز به کسي ظلم نمي کند. اگر کسي در زندگي تو نبوده که راه درست را نشانت دهد اين را خدا خود بهتر ميداند و تو را به خاطر عدم آگاهي ات عذاب نمي کند. اما آنچه مهم است اين است که انسان وقتي به خطا و جهل خويش پي برد، از خدا به خاطر خطايش طلب بخشش کند و از او نا اميد نشود. خداوند خطاب به پيامبرش مي فرمايد :"قُل يا عِبادِيَ الّذينَ اَسرَفوا عَلي اَنفُسِهِم لا تَقنَطوا مِن رَحمَتِ اللهِ اِنَّ اللهَ يَغفِرُ الذُّنوبَ جَميعاً اِنّهُ هُوَ الغَفوُرُ الرَّحيمُ "

-" مي داني معناي آن چيست ؟" رؤيا سر تکان داد.

- "خداوند مي فرمايد : اي رسول رحمت بدان بندگانم که به عصيان اسراف بر نفس خود کردند بگو هرگز از رحمت نامنتهاي خدا نااميد مباشيد البته خدا همه ي گناهان را چون توبه کنيد خواهد بخشيد که او خدائي بسيار آمرزنده و مهربانست. (سوره زمر، آيه 53)

اشک چشمان رؤيا را مرطوب کرد. حال عجيبي به او دست داده بود. حس غريبي بودکه تا به حال آن را تجربه نکرده بود. از ته دل خوشحال بود و احساس آرامش تمام وجودش را گرفته بود. قطرات اشک کم کم بر گونه هايش جاري شد. مدتها بود گريه نکرده بود. از وقتي کودکش را به خاک سپرده بود تا به حال حتي قطره اي اشک نريخته بود . اما اين بار با دفعات پيش خيلي فرق داشت. اين اشک ها جار مي شدند تا او را از سياهي پاک کنند. اين اشکها نشان پشيماني بودند، رحمت خدا بودند و مژده ي توبه به او مي دادند.

روحاني ساکت بود. منتظر بود رؤيا خود شروع به صحبت کند. عاقبت رؤيا سکوت را شکست و گفت :"من گناهان زيادي مرتکب شده ام، سرتاسر زندگي من آلودگي و سياهي است. اما هيچ وقت از اين وضع راضي نبوده ام. در مدت 2 سالي که پيش ايرج زندگي مي کردم مجبور بودم به حرف او گوش کنم وگرنه من را به باد کتک مي گرفت. من راهي براي فرار از آنجا نداشتم. نمي دانم خدا گناهان من را خواهد بخشيد؟" رؤيا اشک مي ريخت و صحبت مي کرد. گاهي هق هق گريه صدايش را مي بريد. اما روحاني به او فرصت مي داد تا کنترل خود را بدست بگيرد و صحبتش را تمام کند. زماني که احساس کرد حرفهاي او تمام شده، قرآن کوچکي را که روي ميز بود، به دست گرفت و آن را ورق زد . صفحه ي مورد نظرش را پيدا کرد. قرآن را بدست رؤيا داد و گفت :"اين سوره ي مبارکه ي آل عمران است آيه ي 135 آن را بخوان." رؤيا قرآن را گرفت. آيه را ديد، اما در خواندن آن ترديد داشت. مي ترسيد اشتباه بخواند. هيچ وقت عربي اش خوب نبود.

 روحاني به او گفت :"نگران نباش دخترم بخوان . اگر هم اشتباه بگويي من درست آنرا به تو ياد خواهم داد." رويا شروع به خواندن کرد :" وَ الَّذينَ اِذا فَعَلوا فَاحِشَتاً اَو ظَلَمُوا اَنفُسَهُم ذَکَرُوا اللهَ فَاستَغفَرُوا لِذُنُوبِهِم وَ مَن يَغفِرُ الذُّنُوبَ اِلا اللهُ وَ لَم يُصِرُّوا عَلي مَا فَعَلوُا وَ هُم يَعلَمُونَ." رؤيا با مکث و گاهي با تلفظ اشتباه آيه را خواند و مرد روحاني اشتباهات او را تصحيح کرد و به او گفت معناي آيه را نيز بخواند.

- "نيکان آنها هستند که هرگاه کار ناشايسته اي از ايشان سر زند يا ظلمي به نفس خويش کنند، خدا را بياد آرند و از گناه خود به درگاه خدا توبه و استغفار کنند که مي دانند جز خدا هيچکس نمي تواند گناه خلق را بيامرزد و آنها هستند که اصرار در کار زشت نکنند، چون به زشتي معصيت آگاهند."

رؤيا قرآن را بست. احساس مي کرد روحي تازه به او دميده اند. کاش زودتر به زندان ميفتاد. کاش زودتر اين مرد روحاني را ديده بود. کاش زودتر از اينها، قرآن را خوانده بود. وجودش لبريز از رحمت و مهرباني و بخشندگي خدا شده بود. حالا ديگر مطمئن بود که اگر از اين به بعد خوب باشد، خدا او را مي بخشد و پناهش مي دهد. روحاني به ساعتش نگاه کرد و گفت :" دخترم کم کم وقت رفتن است. "

– " من خواهشي از شما دارم."

– "بگو دخترم"

-"مي توانم اين قرآن را با خود ببرم؟"

 روحاني از پيشنهاد رؤيا بسيار استقبال کرد و گفت بله حتماً. مي تواني در  اين هفته آيات ديگري از قرآن را هم بخواني و با آن انس بگيري. رؤيا گفت :"نه فقط همين يک آيه را مي خوانم. آنقدر مي خوانم که آمرزنده بودن خدا را با تک تک سلولهاي بدنم حس کنم."

از وقتي که قرآن را گرفته بود، نيروي زيادي در خود احساس مي کرد. احساس مي کرد که يک حامي دارد. فکر مي کرد که با داشتن قرآن در حقيقت خدا را با خود همراه کرده است. تمام وقتش به ورق زدن قرآن و خواندن آيه هايي که پيرمرد روحاني به او نشان داده بود مي گذشت. باز انتظار روز جمعه شروع شد. روزهاي هفته را مي شمرد تا جمعه بيايد. با خود فکرکرد :"يادم باشد از او بپرسم که روز جمعه چيست که اينقدر مرا به خود مشتاق کرده ؟ شايد ويژگي خاصي داشته باشد که من از آن بي خبر هستم . "

عصر پنجشنبه در گوشه اي از حياط زندان نشست و بار ديگر قرآن را گشود. سوره ي آل عمران، آيه ي 135. از بس اين آيه را خوانده بود، مي توانست آن را از حفظ بگويد. به ذهنش رسيد آيه ي بعد را نيز بخواند. با مکث و گاهي ترديد آيه را خواند  :" اولئِکَ جَزاوُهُم مَغفِرَتٌ مِّن رَبِّهِم وَ جَنَّاتٌ تَجري مِن تَحتِها الاَنهارُ خالِدينَ فيها وَ نِعمَ اَجرُ العامِليِنَ : و آنها هستند که پاداش عملشان آمرزش پروردگار است و باغهايي که از زير درختان آن نهرها جاري است و جاويد در آن بهشت ها متنعم خواهند بود و چه نيکوست پاداش نيکوکاران عالم."

-" خدايا! باورم نميشه، يعني تو گناه هاي ما را مي بخشي و حتي به بهشت مي بري ؟ يعني اگر کسي توبه کند، نه فقط آمرزيده مي شود و از جهنم نجات پيدا مي کند، بلکه خدا او را وارد بهشت هم مي کند. عجب خداي باحالي هستي، چرا من زودتر از اين ها تو را نشناختم؟ "

رؤيا با خود تصميم گرفت که حتماً نماز خواندن را ياد بگيرد.

پایان قسمت ششم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:13  توسط نرجس خاتون  | 

رؤیای عدالت (قسمت پنجم)

 

با دستي که تکانش مي داد از جا پريد. خانمي جلوي او ايستاده بود. ظرف  غذا را مقابلش گرفت و گفت :"بخور و زود بيا بيرون." دخترک تند و تند غذا را خورد و با سختي از تخت پايين آمد و روي پاهايش ايستاد. از خانم پرسيد:"نوزادم کجاست؟ زنده است؟" او سري تکان داد و گفت :"همراه من بيا." رؤيا رنگ به چهره نداشت. به زحمت به دنبال او بيرون رفت. او را وارد اتاق ديگري کردند. آنجا آنقدر روشن بود که چشمش را مي زد. او را روي صندلي روبروي مردي نشاندند و مشخصاتش را پرسيدند. رؤيا هرچه از خود و خانواده اش مي دانست به آنها گفت. تمام اين دو سال را تعريف کرد و زير نوشته ها انگشت زد.

به طور موقت به زندان فرستاده شد تا پرونده اش تکميل شود و او را به دادگاه بفرستند. در زندان وضع او بهتر بود. حداقل اينکه غذايي براي خوردن و جايي براي خوابيدن داشت و از در به دري راحت شده بود. به خاطر غذاهايي که مي خورد کم کم سينه اش پر از شير شد، اما ديگر کودکي درکارنبود تا او را سيراب کند. هرگاه به ياد کودک گرسنه اش ميفتاد اندوه بزرگي بر قلبش مي نشست.

"کاش من به جاي او مرده بودم."

هر هفته او را به اتاق مددکاري مي بردند و با او صحبت مي کردند. اما چه فايده اي از اين صحبت ها بود که ديگر دير شده بود و عمر و جواني و تمام هستي اش تباه شده بود.

با خود فکر مي کرد :" زمان هيچ گاه به عقب بر نمي گردد و من هيچ وقت از اين گذشته ي شوم رها نمي شوم."

روزها گذشت و زمان دادگاه رؤيا فرا رسيد. او را رودرروي قاضي نشاندند و خواستند از خود دفاع کند. دخترک نمي دانست چرا محاکمه مي شود. به خاطر مرگ پدرش؟ به خاطر اينکه مادرش او را ول کرد و رفت؟ به خاطر داشتن برادري بي رحم مثل منوچهر که به هر بهانه او را کتک مي زد؟ به خاطر شکمي که هميشه گرسنه بود و پوستي که به استخوان چسبيده بود؟ به خاطر آنکه ديگران از او سوء استفاده کرده بودند؟ يا به خاطر بي پناهي و بي کسي اش؟ او نمي دانست چرا. او که گناهي نداشت. از صحبتهاي قاضي چيزي نمي فهميد. اصلا حواسش به حرفهاي او نبود. مغزش کار نمي کرد و در گذشته ي پر رنجش غوطه ور بود. از صداي چکش قاضي که روي ميز کوبيده شد به خود آمد.

-         "چرا فرزندت را زنده به گور کردي؟"

-    " نوزاد من نيمه جان بود و داشت مي مرد و من غذايي نداشتم که به او بدهم، لباسي نداشتم که به او بپوشانم و از سرما حفظش کنم. من تنها کاري کردم که زودتر از اين رنج راحت شود. "

-          " پس اعتراف ميکني که او را کشتي ؟"

-         "من او را نکشتم فقط به او فرصت دادم که آسوده بخوابد و مانند مادرش محکوم به بدبختي نباشد."

...

قاضي راي را صادر کرد و رؤيا به قصاص محکوم شد.

او را به بند ديگري منتقل کردند و هر روز نزد پيرمردي روحاني بردند تا در اين روزهاي پاياني با او حرف بزند.

اولين بار که روحاني را ديد با خود فکر کرد :"اين هم يکي مثل بقيه است. مثل همه ي آدمهايي است که هميشه شکمشان سير بوده و نانشان در روغن. اين ها چه مي فهمند بدبختي و بي کسي يعني چه؟" در افکارش سير مي کرد که روحاني شروع به صحبت کرد:

"دخترم عمر انسانها دست خداست و هرگاه که او بخواهد به پايان مي رسد. همگي ما اين سفر اخروي را در پيش داريم. عاقبت همه ي ما آنجاست. اما آنچه مهم است اين است که براي اين سفر چه با خود همراه کنيم تا بتوانيم تا ابد خوب زندگي کنيم".

حرفهاي اين مرد بر دل رؤيا نشست. تا به حال کسي با او چنين گرم و مهربان سخن نگفته بود. از وقتي که يادش مي آمد طعن و نفرين شنيده بود. وقتي بيشتر به حرفهاي او توجه کرد، فهميد نظرش در مورد او اشتباه بوده است. محبتي از آن پيرمرد روحانی در دلش افتاده بود. دوست داشت ساعتها کنار او بنشيند و به حرفهايش گوش دهد. در دل خود آرزو مي کرد :"کاش اين مرد پدرم بود." هر بار که کلمه دخترم بر زبان مرد روحاني جاري مي شد، آرامش عميقي سراسر وجودش را فرا مي گرفت.

 روحاني سکوت کرد و رؤيا شروع به صحبت کرد :"من از مرگ نمي ترسم، در تمام زندگيم بارها آرزوي مرگ کرده ام. دوست دارم بميرم، نه براي آنکه از اين زندگي خلاص شوم، بلکه مي خواهم خدا را ملاقات کنم و از او بپرسم که گناه من چه بود؟ چرا اين همه بدبختي را براي من خواست؟ مگر من چه کرده بودم؟ مي خواهم خدارا محاکمه کنم. مي خواهم از او بخواهم که عدالت را ميان من و خودش جاري کند. او من را به اين دنيا آورد و  بايد حمايتم مي کرد، ولي نکرد. پدر و مادرم را از من گرفت و برادري بي رحم نصيبم کرد. از او چه کم مي شد اگر قدري به من محبت مي کرد و زندگيم را بهتر مي نمود؟" دخترک پشت سر هم سؤال مي کرد. ديگر کنترل خود را از دست داده بود.

 "مي خواهم به خدا از خود او شکايت کنم. مي خواهم به آن دنيا بروم و حقم را از او بگيرم. بزرگترين ظلم را او به من کرده، تمام تقصيرها به گردن اوست."

 مرد روحاني با دلسوزي و دقت به سخنان دختر گوش مي داد. زماني که بالاخره رؤيا ساکت شد، او شروع به سخن گفتن کرد :"دخترم خدا عادل است و به کسي ظلم نمي کند و کسي را به جبر مجبور به گناه نمي کند،... او تمام مارا آفريده و آنقدر قدرت داشته که به همه ي ما به صورت يکسان نعمت بدهد. اما تفاوتها را ميان آدميان و در طبيعت قرار داد تا آنها را آزمايش کند. بندگانش را به سختي گرفتار مي کند تا به آنها فرصت دهد خود را بهتر بشناسند و به او نزديکتر شوند. وقتي بنده اي را دوست داشته باشد او را به انواع مصائب گرفتار مي کند تا بنده اش به زاري و التماس او را بخواند و به او پناه برد تا نجاتش دهد. خدا دوست دارد صداي بندگانش را بشنود که با او سخن مي گويند و از او درخواست مي کنند. تو در تمام اين روزهاي بي کسي ات اصلاً به  ياد او افتادي؟ اصلاً صدايش کردي که او بخواهد اجابت کند؟ "

رؤيا کمي فکر کرد و گفت :"اگر او خداست بايد به ما کمک کند، ديگر خواستن يا نخواستن ما چه فرقي مي کند؟ تازه من هيچ وقت در زندگيم کسي را نداشته ام تا راهنمايي ام کند و به من ياد بدهد که چطور با او حرف بزنم و کمک بخواهم."

 مرد روحاني گفت: "خدا مهربان است و توبه پذير. هنوز هم دير نشده دخترم، من به تو ياد خواهم دادکه چطور روزهاي باقيمانده از عمرت را به ياد او بگذراني. با او صحبت کني و از او کمک بخواهي."

در همين حال سربازي داخل شد، مؤدبانه به روحاني گفت :"حاج آقا وقت تمام است." مرد روحاني با محبت به دختر نگاه کرد و گفت :"دخترم، باز هم با هم صحبت خواهيم کرد، الآن وقت رفتن است، برخيز و برو. اما قبل از رفتن قولي به من بده."

 رؤيا پرسيد:"چه قولي ؟"

-  "از امشب قبل از خواب چند دقيقه با خدا حرف بزن، به زبان خودت با او صحبت کن و از او کمک بخواه." رؤيا نتوانست روي او را زمين بيندازد آهسته گفت :"چشم" و از اتاق بيرون رفت.

رؤيا به بند برگشت و در انديشه فرو رفت. اين مرد کيست که اينقدر مهربان است. "خوش به حال بچه هايش،... نمي شد من هم دختر او باشم؟ خدايا چرا به بعضي ها پدر به اين مهرباني داده اي و پدر بعضي ديگر مثل من را از آنها گرفته اي؟" هنوز شب نشده بود که شروع به صحبت با خدا کرده بود. کم کم با اين صحبت ها و در دلها انس گرفت و بيشتر وقتش را به تنهايي با فکر کردن و دردل کردن با خدا گذراند. جوابي از خدا نمي شنيد اما همينکه حرف مي زد احساس سبکي مي کرد. در دلش آرزو مي کرد "کاش زودتر صبح جمعه برسد و او را ببينم."

پایان قسمت پنجم
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:18  توسط نرجس خاتون  | 

رؤیای عدالت (قسمت چهارم)

 

با ضربه ي دردناکي که به پهلويش خورد به هوش آمد. هنوز چشمانش سنگين بود. نمي دانست کجاست و چه مي کند؟ ايرج را ديد که روبرويش نشسته و به سيگارش پک ميزند. در گوشه ي اتاق منقلي بر زمين بود و صداي آدمهايي از حياط مي آمد که داشتند خانه را ترک مي کردند. از دودی که در فضا پيچيده بود به سرفه افتاد. بدنش کوفته بود و لباسهايش اين طرف و آن طرف افتاده بود. لباسهايش را به بدن عريانش چسبانيد و سعي کرد خود را بپوشاند. در آن ميان روسري گلدارش را پيدا کرد و فوري بر سرش بست . مرد وحشيانه خنديد و در حاليکه روسري را از سر دخترک مي کشيد گفت :"اين ديگر به دردت نمي خورد." با سيگارش چند سوراخ در آن ايجاد کرد و آن را به کناري انداخت. دخترک در دام ديوي اسير شده بود. وحشت زده بودو آرزوي مرگ ميکرد ...

از آنروز کار او اين بودکه به آن مرد رسيدگي کند، کارهاي خانه را انجام دهد، از مهمانهاي او که همه مثل خودش آدمهايي وحشي بودند پذيرايي کند و از همه بدتر آنکه شبها پيش او بخوابد. شده بود همسر يک ديو سياه سيرت بدون آنکه خطبه اي ميانشان خوانده شده باشد.

با گذشت روزها سنگيني باري را بر خود احساس کرد. ديگر طاقت اين يکي را نداشت. از آن همه تحقير و توهين خسته شده بود. با گذشت زمان بار شيشه اش بزرگتر مي شد و با بزرگ شدن او غم دختر هم افزون مي شد. دخترک تصميم خود را گرفت،...شبانگاه زماني که مرد مست و خسته به خواب عميقي فرو رفته بود، توانست با مهارتي بي نظير کليد را از او بربايد و با ساکي از لباس و کمي خوراکي به بيرون برود. زماني که وارد حياط شد با سگ سياه روبرو شد، اما ديگر از آن نمي ترسيد. در اين مدت آنقدر به حيوان زبان بسته غذا داده و به او محبت کرده بودکه ديگر با او دوست شده بود. حيوان وحشي بدست دخترک رام شده بود اما آن مرد روز به روز وحشي تر شده بود. در حياط را بست و خود را به سياهي شب سپرد. قدمهايش را تندو سريع بر مي داشت تا زودتر از آنجا دور شود. اين اولين بار نبود که از خانه فرار مي کرد. 2 سال قبل هم اين کار را کرده بود. با اين تفاوت که آن زماني دختري معصوم و پاک بود ولی اين بار مادري آلوده و پا به ماه. براي رفتن کوچکترين ترديدي نداشت. حتي به عقب هم نگاهي نينداخت و به سرعت از آنجا دور شد.

 سپيده صبح سر زد و او همچنان راه مي رفت. جايي براي رفتن نداشت . به ياد دو سال قبل افتاد که دقيقا همين وضعيت را داشت. با خود فکر کرد :"کاش از خانه فرار نکرده بودم. شايد زندگي با اصغر چاقو کش بهتراز اين زندگي بود." اما از فکري که کرد مطمئن نبود. آنقدر راه رفت تا بي رمق شد و به گوشه اي افتاد. ساک خود را گشود و لقمه اي به دهان گذاشت اما از گلويش پايين نمي رفت. خيلي وقت بود که اينطور بود. دو سال بود که نه مزه اي احساس مي کرد و نه از خوردن لذتي مي برد . تنها ميخورد تا زنده بماند. دخترک روح لطيفي داشت که دست زمانه پاره پاره اش کرده بود. آلوده بود اما آلوده اي که هنوز نور معصوميت از چشمانش نرفته بود. در کنار اتوباني حرکت مي کرد و بي اعتنا به ماشينهايي که برايش بوق مي زدند راه مي رفت. از دور يک پارک جنگلي ديده بود و به سمت آن مي رفت. فکر کرد شايد بتواند مدتي را در آنجا بدون وجود آدمهاي مزاحم بگذراند. بارش خسته اش کرده بود، تحمل سنگيني آن برايش سخت شده بود.

در ميان درختان انبوه وارد شد و در ميان آنها گم شد . ديگر از اتوبان و ماشين و بوق خبري نبود . تنها او بود و کودکش. در کنار درختي به زمين افتاد و دست بر شکمش کشيد.

-  "حتما تو هم خيلي خسته شدي." به خاطر فرار از دست ايرج خوشحال بود ولي از آينده ي نامعلومش هراس داشت .

- "نکند به دست کسي ديگر بيفتم؟" از سر درد فريادي کشيد که تمام کلاغها از جاي خود پريدند، از صداي خود تعجب کرد. واقعا اين او بودکه جيغ کشيده بود؟ دو سال بود که حرف نزده و فقط سر تکان داده بود.

-" آخه چرا؟ گناه من چه بود؟ چرا بايد اين همه بلا سر من بياد؟ چرا خدا من را به حال خودم رها کرده؟"

به سرفه افتاد و صدايش قطع شد. آن روز اولين و آخرين باري بود که فرياد زده بود. پس از آن ديگر نه صدايي داشت و نه اشکي، نه حسرتي و نه اندوهي. در ميان پارک جنگلي مي گشت و از باقيمانده هاي غذا که آخر هفته در آن پارک فراوان پيدا مي شد تغذيه مي کرد و از ته مانده هاي بطري ها آب مي نوشيد. از اول هفته در انتظار روز جمعه بود چون بهترين غذاها را در اين روز براي خوردن پيدا مي کرد . گاهي خانواده هايي که براي تفريح می آمدند با ديدن او دلشان حال مي سوخت و غذايي به او مي دادند. برجستگي شکمش بيش از هر زمان ديگر شده بود، نمي دانست چند وقت ديگر مانده، نمي دانست پسر است يا دختر، تنها چيزي که مي دانست اين بود که نوزادي در راه است. شبها روي زمين مي خوابيد و برگهاي پاييزي را چون پتويي به روي خود مي ريخت و تا صبح مي لرزيد. وروزها روي آسفالت و زير آفتاب مي نشست و گرما مي گرفت .

شب هنگام ناگهان از درد از خواب پريد و به خود پيچيد. قطرات عرق روي صورتش را پوشانده بود و عضلات بدنش سفت و منقبض شده بود. درد ناگهاني بود. لحظه اي شدت مي يافت و او مانند مارگزيده اي به خود مي پيچيد و لحظه اي او را رها مي کرد و دختر آسايش ميافت. لحظه به لحظه فاصله ي دردها کمتر مي شد. او داشت جان ميداد. احساس کرد که عضلات بدنش دارد متلاشي مي شود...

 کودکي غرقه به خون ظاهر شد و دخترک با قطعه شيشه اي ناف اورا بريد. صداي گريه و جيغ نوزاد فضا را پر کرد . در آن فضاي باز صداي او پخش مي شد و انعکاس ميافت،... دخترک داشت ديوانه مي شد،... سرش تير مي کشيد،... نوزاد را به خود چسبانيد و فشار داد. سعي کرد به او شير بدهد و ساکتش کند اما نوزاد آرام و قرار نداشت. انگار مي دانست که قدم به جهنم گذاشته است. انگار داشت براي تمام بدبختي هاي مادرش مي گريست. دختر بي رمق و خسته او را به خود مي فشرد و تکانش مي داد. هرچه دم دستش ميامد برمي داشت و به دور بدن عريان غرقه به خون نوزاد مي پيچيد. دخترک ضعيف بود و کودکش از او ضعيفتر. شيري در سينه نداشت تا او را سيراب کند.

...

 ديگر طاقت گريه های گوشخراش کودک گرسنه را نداشت. خسته و عصبی شده بود. کودکش را دوست داشت اما توان حمايت از او را نداشت. به اين فکر مي کرد که اين کودک سرنوشتي بهتر از او نخواهد داشت و شايد حتي بدتر از آنچه به سر او آمده به سر کودکش بيايد. ساعتها با خود کلنجار رفت و انديشيد. چه ميبايست ميکرد؟ کودک دير يا زود مي مرد. زيرا مادرش شيري نداشت که به او بدهد. همينکه اين چند روز را زنده مانده بود معجزه بود. دخترک بالاخره تصميم خود را گرفت. نوزاد را در حاليکه از شدت ضعف نائي نداشت تا گريه کند در آغوش خود فشرد و بارها بوسيد. براي لحظاتي چشمانش را بست و تصور کرد که در خانه ای کنار شومينه بر روي صندلي راحتي آرميده و کودکش را شير مي دهد. از اين رؤياي شيرين احساس خوبي پيدا کرد، اما زماني که چشم باز کرد هنوز دخترکي بي پناه بود با نوزادي نميه جان در بغل که از سرما مي لرزيد. حال خود او بهتر از نوزادش نبود.

 سنگي برداشت و شروع به کندن زمين کرد. صداي سگها از دور مي آمد، ترسيد، خيلي ترسيد اما باخود گفت :"اينجا سگي وجود ندارد، حتما خيالاتي شده ام. در اين مدت حتي يک بار هم سگي نديده ام." و به کندن ادامه داد،...

 کودک را بغل کرد و به آرامي در گودال گذاشت.

پایان قسمت چهارم
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:34  توسط نرجس خاتون  | 

رؤیای عدالت (قسمت سوم)

 

دخترک با او همراه شد. اين اولين بار بودکه کسي اينطور با محبت با او رفتار مي کرد. تا به حال کسي را به مهرباني اين خانم نديده بود. به همراه او که بعدها فهميد نامش آذر است وارد آپارتمان نسبتا بزرگي شد و در به رويش بسته شد. وقتي وارد خانه شدند آذر او را به بقيه نشان داد و گفت :"اين مهمان جديد ماست. فعلا کسي کاري به کارش نداشته باشد تا من خودم با کار آشنايش کنم، اسمش هم ..." و بعد نگاهي به دخترک کرد و پرسيد:"راستي اسمت چي بود؟" دخترک جواب داد :"رؤيا" آذر ادامه داد:" شنيديد که اسمش رؤياست، اميدوارم بتواند ما را به اهداف رؤيايي مان برساند." همه دخترها با صداي بلند خنديدند و به هم چشمک زدند. رؤيا از اين اشارات چيزي نفهميد. او را گوشه اي از خانه نشاندند و غذايي براي خوردن به او دادند. ساعتی بعد همگي به اتاقهايشان رفتند تا بخوابند. آذر نزديک خودش براي او جايي پيدا کرد و به او گفت که وقت خواب است. رؤيا از اينکه سر پناهي پيدا کرده و مجبور نيست شب را در خيابان بگذراند خوشحال بود اما ته دلش يک جور احساس نا امني وجود داشت.

نزديک ظهر بود که از خواب بيدار شد. آذر کنارش نبود. به تمام اتاقها سرک کشيد اما هيچ کس در خانه نبود."يعني همه ي اينها يک دفعه کجا رفته اند؟ حتما ميروند سرکار." به سمت يخچال رفت و در آن را باز کرد. درونش پر از خوراکي بود اما رؤيا اشتها به خوردن نداشت. سيبي برداشت و شروع به گاز زدن کرد. "چه خانه ي تميز و راحتي . حتما درآمد خيلي خوبي دارند که ميتوانند توي همچين خانه اي زندگي کنند." در اين افکار بودکه قفل در چرخيد و آذر وارد شد. به رؤيا نگاه کرد و گفت :"به به خانم خوشگله، بيدار شدي بالاخره ؟ خوب حالا که کسي خانه نيست و سرم خلوت است فرصت دارم که با خيال راحت به تو رسيدگي کنم ." رؤيا را ور اندازکرد و گفت "بزار ببينم از کجا بياد شرو ع کنم." دستش را به چانه زده بودو فکر مي کرد. دست دخترک را گرفت و او را به سمت حمام هول داد . "اول بايد حسابي خودت را بشوري و تميز کني. با اين ريخت و قيافه همه را از خودت فراري ميدهي" بعد در کمد لباسها را باز کرد و يک دست لباس که فکر مي کرد اندازه اش به رؤيا مي خورد بيرون آورد و گفت :"زود باش ديگه چرا ايستادي و من را نگاه مي کني تا شب وقت نداريم ها، بروديگه."

دخترک اطاعت کرد و به سمت حمام رفت. وقتي بيرون آمد و در آينه نگاه کرد خودش را نشناخت. تا به حال همچين لباسي نپوشيده بود. آذر وارد اتاق شد و گفت :"حالا شدي يک دختر ناز و ماماني. " خوب بيا بنشين که الآنه که ديگه مهمانمان برسد." دخترک با تعجب پرسيد:"مهمون؟" آذر جواب داد :" بله مهمان، چرا اينجوري نگاه ميکني؟ مگه تا حالا مهمان نديده اي؟ اگر دختر خوبي باشي به يک جای خوب می روی که از زندگي ات لذت ببري."

مدتي گذشت و زنگ در به صدا در آمد.

- "حتما خودشه. يادت باشه چي بهت گفتم دختر. هرچي بهت گفت ميگي باشه. يک کلمه هم حرف مخالف نميزني، فهميدي؟" دختر سرتکان داد.

مردي سياه چرده با دسته گلي به دست وارد خانه شد و با آذر دست داد و رو بوسي کرد . با آمدن او بوي دود و سيگار فضاي خانه را پر کرد . مرد با آذر احوال پرسي کرد و نگاهي به دخترک انداخت. با ديدن او چشمانش از طمع برقي زد و گفت :" پس رؤيا خانم تو هستي؟" رؤيا را به سمت خودش کشيدو بغل کرد.

- " خوب عزيزم چند سالت هست ؟"

 دخترک حال تهوع پيدا کرده بود و در چنگال مرد گرفتار بود. آذر به دادش رسيد و گفت :"ايرج ولش کن، اذيتش نکن او تازه وارد است يک وقت ميترسه ميزاره ميره ها ؟" مرد با صداي گوشخراشي خنديد و گفت :"ميره؟ مگه دست خودشه؟من تازه اين شاهزاده خانم را پيداکرده ام،" رؤيا را رها کرد و خطاب به آذر گفت:"بايد صحبت کنيم." آذر به سمت اتاق رفت و مرد پشت سر او روان شد و در را بست . رؤيا خود را به روي مبل انداخت. هنوز صورتش از شرم سرخ بود.

دقايقی بعد مرد در اتاق را باز کرد و بيرون آمد با آذر دست داد و خداحافظي کرد و با نگاههاي هرز آلودش بار ديگر رؤيا را برانداز کرد و گفت:"به زودي ميبينمت خانم کوچولو." رؤيا معناي حرف او را نفهميد و با خودش گفت:"خدا کند ديگر هيچ وقت اينجا نيايد." آذر در را پشت سر مرد قفل کرد و پيش رؤيا برگشت و کنارش نشست. خطاب به او گفت :"ببين دختر اينجا تعداد ما زياد است. جايي براي ماندن تو نيست، من توانايي نگهداري از تو را ندارم، از امروز ايرج از تو مراقبت ميکند، اون مرد بدي نيست فقط بايد به حرفش گوش بدهي، اگر اينکار را بکني به تو رسيدگي مي کند و گرنه بلايي به سرت مياورد که هيچ وقت از يادت نرود. يادت باشد که پا روي دمش نگذاري." رؤيا هاج و واج به آذر نگاه مي کرد. قدرت تکلمش را از دست داده بود. تمام نيرويش را جمع کرد و از جايش بلند شد و به سمت در دويد اما تلاشش بي حاصل بود. آذر سيگاري روشن کرد و گفت :"بيخود تقلا نکن، تو بايد پيش او زندگي کني، اگ بداني چه پول گنده اي بابت تو گيرم آمده است" و وحشيانه شروع به خنديدن کرد. رؤيا به سمت آذر حمله ور شد اما باسوزش شديدی که در بدنش احساس کرد به عقب رانده شد، جاي سيگار روي شکمش خودنمايي کرد.

- "حيف که ايرج امشب به دنبالت می آيد و دوست ندارم بدنت زخمي باشد وگرنه به تو مي فهماندم که آذر دريده يعني چه."

دخترک به گوشه اي خزيد و چمباتمه روي زمين نشست.

با خود گفت:"آخه چرا من اينقدر بدبختم. چرا نبايد رنگ راحتي را ببينم ؟ چرا هيچ کس به من رحم نمي کند؟ سعي کرد به خودش دلداري دهد. فکر کرد شايد ايرج آنقدرها هم بد نباشد. شايد دلش به حال او بسوزد و آزادش کند . با هزار شايد و اما آن روز را به شب رساند. شب هنگام ايرج به دنبالش آمد.  دختر سوار ماشين شد و به سوي آينده اي تاريک و نامعلوم حرکت کرد . در طول راه حتي يک کلمه رد و بدل نشد. دخترک از ترسش حتي به او نگاه هم نمي کرد.

به خانه اي وسيع با حياطي بسيار بزرگ وارد شدند. به محض پياده شدن از ماشين سگي سياه و بزرگ به سمت ايرج دويد و بعد درحاليکه وحشيانه پارس مي کرد به دختر خيره شد. ايرج سگ را نوازش کرد و گفت :"آرام باش حيوان. غريبه نيست از اين به بعد عضوي از اين خانه است فقط بايد حواست باشد که از در حياط بيرون نرود ." ايرج دست دختر را محکم گرفت و گفت :"اگه فکر فرار به سرت بزند با اين حيوان وحشي طرف خواهي شد که به تو امان نخواهد داد." دخترک سري به علامت تائيد تکان داد و وارد خانه شد. ايرج دو ليوان نوشيدني ريخت تا هردو بخورند. دختر در گوشه اي نشست و سر به زير           انداخت.

- "غريبي نکن دختر، راحت باش، اينجا از اين به بعد محل زندگي توست. لباسهاتو دربياور. بيا اين را بخور که حالت بهتر شود."

در خانه سکوت حکمفرما بود. ظاهرا به جز آن دو نفر کس ديگري در آنجا نبود. ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد و دختر از جايش پريد. ايرج گفت :"زود باش ديگه بخورش"

 دخترک ليوان را بدست گرفت و سر کشيد و ديگر هيچ چيزي نفهميد.

 پایان قسمت سوم

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:11  توسط نرجس خاتون  | 

رؤیای عدالت (قسمت دوم)

 

 در ترمينال، اتوبوسها رديف هم ايستاده بودند. کمک راننده ها هريک با صداي بلند مسير خود را اعلام مي کردند و مسافران ،عده اي خوشحال و سرزنده و عده اي تنها و گرفته، سوار اتوبوسها می شدند. هوا گرگ و ميش بود. دخترک ميان اتوبوسها راه مي رفت و آنها را تماشا مي کرد. نه بليط داشت و نه دلش مي خواست پول اندکي را که با خود دارد خرج کند. يک دفعه پسري جوان سر راهش سبز شد. با کنجکاوی نگاهش کرد و گفت :" من امثال تو را خوب مي شناسم، خودم تا به حال چند نفرتان را رد کرده ام. سوار شو، يک جايي ته اين اتوبوس برای تو هست که کسي مزاحمت نمي شود. فقط حواست باشد که در طول راه از جايت تکان نخوري و يک کلمه با کسي حرف نزني." دختر به نشان موافقت سر تکان داد. پسر جلوتر از او به راه افتاد و جلوي در اتوبوس ايستاد و با اشاره به دختر گفت که سوار شود و خودش بعد از او سوار شد. دخترک خسته تر از آن بود که بتواند بيدار بماند. به محض حرکت اتوبوس خوابش برد.

با سر و صداي ماشينها و آدمهايي که داشتند از اتوبوس پياده مي شدند از خواب پريد. پسر بالاي سرش آمده بود. به او گفت :" اگر مي خواهي چيزي بخوري پياده شو ولي يادت باشد که زود برگردي وگرنه همينجا جا ميماني."

 دخترک سريع پياده شد و به سمت يک کبابي رفت. 500 تومان روي ميز گذاشت و گفت :"با اين پول مي شود چيزي خورد؟" مرد نگاهي به صورت رنجور و تکيده دخترک کرد و درحاليکه اسکناس 500 توماني را به طرف او هل ميداد گفت:" اين بار مهمان ما باش." دخترک با غرور گفت :"نه من صدقه نمي خواهم، پولش را مي دهم." مرد خنديد و گفت :"آخه دختر با اين پول که چيزي نمي شود گرفت مثل اينکه بدجوري غريبي، ولي اشکالي ندارد براي اينکه ناراحت نشوي ازتو قبول مي کنم. برو سر ميز بنشين تا برايت غذا بياورم."

 دخترک به سمت ميزي که مرد نشان داده بود رفت و در گوشه اي از آن نشست و با زير چشم اطراف را پاييد. هيچ کس به او توجه نمي کرد. همه گرم صحبت و مشغول خوردن بودند. شکمش شروع به صدا کرد.  مرد به سمت او آمد و ظرف غذا را مقابل او روي ميز گذاشت. "به نظر خيلي خوشمزه مياد."

 دخترک با اشتهاي زيادي شروع به خوردن کرد. پيش از اين تنها يک بار کباب خورده بود آن هم در عروسي داداش منوچهر. آنها هيچ وقت آنقدر پول نداشتند که به بتوانند خوب غذا بخورند. دخترک تند و سريع غذايش را خورد و از ترس آنکه نکند جا بماند به سمت اتوبوس دويد. شاگرد راننده که انگار به دنبال او مي گشت با پرخاش گفت:"مگه نگفتم زود برگرد، داشتيم راه ميفتاديم، اگه در اين برهوت جا مي ماندي چه کار مي خواستي بکني ؟؟؟"

 دخترک سوار اتوبوس شد و سر جايش نشست و لام تا کام حرف نزد. وقتي به تهران رسيدند، پسر او را به کناري کشيد و گفت :"نمي دانم که هستي و چرا از خانه فرار کردي، اصلا دلم هم نمي خواهد بدانم، فقط حرفي را دوستانه به تو مي گويم. اين شهر بزرگ و بي درو پيکر است. مطمئن هستم که بار اول است که به تهران مي آيی و از اين شهر چيزی نميداني، اينجا پر از گرگهايی است که به دنبال بره هاي بدون چوپان مثل تو مي گردند که حسابشان را برسند. بايد خيلي حواست را جمع کني که بتواني جان سالم به در ببري. خلاصه از ماگفتن بود."  دختر دست به جيب برد. پسر بلافاصله دست او را گرفت و گفت :"من از تو پول نخواستم فقط حواست به حرفايي که زدم باشد."

 ميدان آزادي حسابي شلوغ بود. همه جور آدم در آنجا پيدا مي شد : زن، بچه، پير و جوان که همه پي کار خودشان بودند و در رفت و آمد. دخترک تا به حال اين همه آدم را يک جا نديده بود. گيج و مبهوت بود و نمي دانست چه کند. آدمها بي اعتنا به او رد مي شدند و تنه مي زدند و او مثل يک برگ بي اراده در رودخانه ای خروشان از سمتی به سمت ديگر پرت می شد. بي اراده و بدون آنکه بخواهد همراه با جمعيت به جلو رانده مي شد. دست در جيب کرد و پولهايش را محکم در دست گرفت. از اينکه پولهاي ننه طوبی هنوز در جيبش بود احساس آرامش مي کرد. کم بود ولي هرچه بود بهتر از بی پولی بود. به مردمي نگاه مي کرد که براي سوار شدن به ماشينها و اتوبوسها از هم سبقت مي گرفتند. سرگردان در ميان جمعيت مي رفت. کم کم سنگيني نگاههاي رهگذران را بر خود حس کرد. وقتي با دقت بيشتري به اطراف نگاه کرد، چشمان خون آشامي را ديد که او را مي پايند و با زبان بي زباني به او اشاراتي مي کنند. وحشت سراپايش را فرا گرفت. با خود انديشيد:"گرگها چه زود طعمه را پيدا کردند."

خانمي بچه به بغل سوار ماشينی شد که در نزديکی دختر بود. او هم بلافاصله به سمت تاکسي رفت و پشت سر او سوار شد. راننده پرسيد :"شماهم تجريش ميروي؟" دختر با منّ و من گفت :"بله بله همانجا ميروم." به تجريش که رسيدند از ماشين پياده شد. آنجا پر از مغازه هاي رنگارنگ بود و آدمهايي که خيلي شيک و بعضي نيز خيلي عجيب لباس پوشيده بودند. شروع به راه رفتن کرد و بعد ازمدتي در گوشه اي از خيابان نزديک يک مغازه به زمين نشست. کم کم از تعداد رهگذران کاسته مي شد. نمي دانست ساعت چند است اما حتما دير وقت بود. به ياد ننه طوبي افتاد با خود فکر کرد :"حتما بعد از رفتن من منوچهر اورا هم به باد کتک گرفته." بيچاره ننه طوبي، هميشه براي آنها زحمت کشيده بود اما هيچ کس قدرش را ندانسته بود. اصلا در خانه اي که يک ديو مثل منوچهر باشد ديگر هيچ کس حواسش به ديگري نيست. هر کسي بايد به فکر نجات خود باشد. اما با اين حال ننه طوبي او را بزرگ کرده و سعي کرده بود مراقبش باشد. با خود فکر کرد :"الان ننه طوبي چه ميکند؟ نکند داداش منوچهر او را از خانه بيرون انداخته باشد." از تصور اين فکر حالش بدتر شد. در همين افکار غوطه ور بود که خانمي به سمت او آمد. خيلي عجيب لباس پوشيده بود و آرايش تندي داشت. انگار چهره واقعي اش را زير ماسکي پنهان کرده بود. دخترک از عطر تند او احساس خفگي کرد.

 "خانم خانما چي شده چرا اينجا نشسته اي؟ دختر به اين خوشگلي حيف نيست اينطور بي استفاده بماند؟ از خانه قهر کرده اي؟ اينکه چيزی نيست عزيزم، ناراحت نباش، مي دانم خسته و گرسنه هستي، با من بيا، من خودم از تو مراقبت مي کنم. فقط قول بده که دختر خوبي باشي و به حرفهاي من گوش بدهي." دخترک زبانش بند آمده بود. نمي دانست چه بگويد. با خود فکر کرد :"گرگها همگی مرد هستند ولي اين يک زن است. زن که نميتواند گرگ باشد." بلند شد و دستش را به او داد و مرغ در دام افتاد.

 

پایان قسمت دوم
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:56  توسط نرجس خاتون  | 

رؤیای عدالت (قسمت اول)

 

دخترک پيکر کودک بي جانش را به آرامي در خاک گذاشت و خيره نگاهش کرد، با خود زمزمه کرد :"طفل بيچاره ي من." بغض دوباره گلويش را گرفت و امانش نداد، اشکهايش چونان جويباري بر بدن کودک جاري شد و اندام نحيفش را شستشو داد. اشکها بر بدن کودک ريخته شد و با قطره هاي تازه خون که بر روي گلوي او بود آغشته شد، بدن کوچک او کاملاً خيس شد، انگار که غسلش داده باشند، غسلي نه با کافور که با خون.

با پايي برهنه، لباسي پاره و کهنه و دستاني لرزان بر روي خاک سرد و مرطوب نشسته بود. برف تازه شروع به باريدن کرده بود و با لطافت بر سر و رويش مي ريخت. انگار او را نوازش مي داد. حس مي کرد دانه هاي برف با او سخن مي گويند. ابرهاي آسمان داشتند به او تسليت مي گفتند. او مي لرزيد اما لرزش او از سرما نبود بلکه از اندوه بي انتهايي بود که در دلش لانه کرده بود. سرش سنگين بود و گلويش متورم،... هنوز مي لرزيد و در شوک بود. خيره خيره نگاه مي کرد، ...، برف تمام بدن کودک را پوشانده بود. دخترک تمام قوايش را جمع کرد تا با کودکش خداحافظي کند، با قدرت تمام برف هارا کنار زد و براي آخرين بار کودکش را در آغوش گرفت، او را بوسيد و نوازش کرد. " کاش من به جاي تو مرده بودم."

نوزاد کوچکترين حرکتي نمي کرد و در سکوت آرميده بود. مادر از خيال آنکه کودکش به آسايش رسيده اندکي احساس سبکي کرد. دوباره او را در خاک گذاشت و رويش را با خاک و برگ پوشاند. از دور صدايي می آمد، صداي راه رفتن، صداي پارس سگها، صداها نزديک و نزديکتر مي شدند. ناگهان سگي از ميان درختان بيرون آمد، به سمت دختر رفت و به سوي گودال حمله ور شد و شروع به کندن آن کرد. دخترک جيغ بلندي کشيد که گوش فلک را کر کرد، ناله اي از سر درد و اوج فلاکت. به سوي سگ دويد و سعي کرد او را از نوزادش براند و ... سگ به سمت دختر حمله ور شد و او از هوش رفت.

زماني که چشم باز کرد خود را در سلولي نمناک و غمگين يافت که بوي تعفن ميداد، در سلول باز بود و باريکه ي نوري دزدانه به درون مي تابيد. صداهايي مي شنيد اما هرچه سعي می کرد معناي آنها را بفهمد، نمی توانست. لحظه اي فکر کرد :"نکند ايرج مرا پيدا کرده" اما نه اينجا به خانه ي او شباهتي نداشت. اينجا بيشتر به زندان شبيه بود تا خانه ايرج. سرش تير مي کشيد و پاهايش بي رمق بود، پتوي کثيفي روي او بود که در مقايسه با کثيفي لباسهايش بسيار تميز مي نمود. پتو را به سر کشيد، انگار ميخواست خود را زير آن مخفي کند. زير او تختي فلزي قرار داشت که رويش را با پارچه اي نازک و رنگ و رو رفته پوشانده بودند. سفت بود و سرد اما هرچه بود از آسفالت کف خيابان و خارو خاشاک پارک راحت تر بود. بارها کلمات نوزاد مرده ، دختر فراري، ... را شنيد اما توان فهم معناي اين کلمات را نداشت. باريکه ي نور چشمانش را اذيت مي کرد. آنها را بست و دوباره به زير پتو خزيد.

صداها در سرش مي پيچيد، طوفاني از کلمات در سرش برپا بود، نمي دانست خواب است يا بيدار، زنده است يا مرده، تنها چيزي که احساس مي کرد وجود آدمهايي بود که با قدمهايی کوتاه و محکم از جلوي در سلول رد مي شدند و حرف مي زنند. صداها را مي شنيد اما  کسي ديده نمي شد حتي سايه اي به داخل اتاق نمي افتاد. با خود فکر کرد شايد اينجا خانه ي اروا ح است و من اسير اشباح شده ام. از اين فکر حتي ذره اي هراس به دلش راه نيافت که او ديگر چيزي براي از دست دادن نداشت که نگرانش باشد .

زماني که به هوش آمد خود را زير اسباب و وسايلي کهنه مدفون يافت. به سختي مي توانست نفس بکشد، درد شديدي در پاهاي خود حس مي کرد . سعي کرد خود را کمي جا به جا کند اما نتوانست. کاملا با آت و آشغالها محاصره شده بود. از گوشه و کنار انبار صداي قرچ قوروچ ميامد، از تصور آنکه نکند جانوري يا موشي به سراغش بيايد به خود لرزيد، ... "خدايا، چقدر بدنم درد مي کند." ضربه هاي شلاقي که منوچهر با سخاوت تمام نثارش کرده بود بدنش را راه راه کرده بود. تمام بدنش قرمز شده بود و می سوخت. سعي کرد به سوزش بدنش اعتنايي نکند اما شکم گرسنه اش هم شروع به شکايت کرده بود. معده اش مي سوخت و حالت تهوع داشت.

ناگهان در انبار باز شد و صداي وارد شدن کسي به انبار آمد. اندامش بي اختيار شروع به لرزيدن کرد. توان نفس کشيدن نداشت. احساس کرد دارد خفه مي شود. از تصور چهره ي غضبناک منوچهر حالت مرگ بهش دست داد. "خدايا نه، ديگه تحمل کتک خوردن را ندارم." دستي به آرامي وسايل را کنار مي زد، پارچه هاي کهنه، صندلي های شکسته، همه کنار رفتند و دختر در کمال ناباوري ننه طوبی را ديد که با چشماني خيس او را مي نگرد و آه مي کشد. ننه طوبی سر او را به بغل گرفت و صورتش را نوازش کرد. آنچه را که مي ديد باور نمي کرد. دخترک زير دست و پاي منوچهر آش و لاش شده بود. سعي کرد خود را کنترل کند، نفس عميقي کشيد و شروع به صحبت کرد :"دخترم، منوچهر تصميم گرفته همين فردا تو را به اصغر چاقو کش شوهر بدهد، امروز دم غروب رفت و با او صحبت کرد و براي فردا قرار گذاشت. صداي پيرزن مي لرزيد.

 "نه، من نمي خواهم زن او بشوم، ازش مي ترسم، يعني همه از او ميترسند... اون خيلي بد ذات و شروره ،..." بغض گلوي دخترک را گرفت و او ديگر نتوانست صحبت کند. ننه طوبی او را به خود فشرد و گفت :"دخترم من هرگز اجازه نمي دهم که چنين اتفاقي بيفتد، بلندشو، تو بايد همين امشب از اينجا بروي، نمي دانم کجا ولي هرجا که بروي بهتر از اين است که با يک قاتل فراري زير يک سقف باشي، تو هنوز بچه اي و سني نداري."  ننه طوبی چند اسکناس 500 توماني در دستان دختر گذاشت و گفت :"اين تمام دارايي من است اميدوارم بتواني خود را به يک جاي امن برساني." کيسه اي به او داد که چند تکه نان در آن بود و گفت :"اين راهم بگير." دخترک را براي آخرين بار در آغوش گرفت و به او کمک کرد که از جايش برخيزد. سر دختر گيج مي رفت و پاهايش حس نداشت، جاي جاي بدنش از کمربند کبود و سياه شده بود، اشک مي ريخت و مي گفت :"آخه من کجا برم؟ به کي پناه ببرم؟ به داداش بگو، بگو که من بي تقصيرم، بگو که اون پسر منو به زور سوار ماشين کرد و به کافي شاپ برد، من نمي خواستم برم، به من گفت اگه نرم آبروي منو توي محله مي بره، من به خاطر حفظ آبرو سوار شدم،.." ننه طوبی گفت :"مي دونم دخترم، مي دونم، آرام باش، ... تو که برادرت را مي شناسي وقتي خون جلوي چشمش را مي گيرد ديگر هيچ کس جلودارش نيست، وقتي تصميمي مي گيرد ديگر از آن برنمي گردد. تو دو راه بيشتر نداري، يا بايد با اصغر چاقو کش ازدواج کني و تا پايان عمر کتک بخوري و تحقير شوي يا فرار کني و از اينجا بروي، کجا بروي نميدانم ولي جهنم بهتر از زندگي کردن با اونه."

 دخترک فهميد چاره اي جز رفتن ندارد، با خودش فکر کرد :"کاش پدرم زنده بود، کاش مادرم مارا رها نمي کرد،..." دخترک احساس تنهائي مي کرد، احساس مي کرد هيچ کس را توي اين دنيا ندارد، البته اين احساس جديدي نبود، بلکه از زماني که چشم باز کرده بود، تنها بود. ننه طوبی او را بزرگ کرده بود. دخترک از جا بلند شد و ننه طوبی را بغل کرد و با نهايت احتياط و بدون آنکه صدايي ايجاد کند در تاريکي شب از خانه بيرون زد. همينکه در خانه را بست شروع به دويدن کرد. وقتي به سر کوچه رسيد ايستاد و به عقب نگاهي انداخت. آنچنان با دقت به درب رنگ و رو رفته و زنگ زده خانه شان نگاه مي کرد که انگار مي خواهد تا ابد تصوير آن را در ذهن خود حک کند. انگار مي دانست که ديگر هيچ وقت به آنجا برنمي گردد. دوباره شروع به دويدن کرد با هر قدمي که بر مي داشت درد در تمام بدنش مي پيچيد اما اينها اهميتي نداشت. او بايد هرچه زودتر خود را به ترمينال مي رساند. نمي دانست بايد به کدام شهر برود تنها چيزي که مي دانست اين بود که بايد برود.

 پایان قسمت اول

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:42  توسط نرجس خاتون  |