رؤیای عدالت (قسمت آخر)
جمعه اي ديگر از راه رسيد. رؤيا در مقابل پيرمرد روحاني جاي گرفت. او صحبتش را اينطور آغاز کرد :"دخترم، طلب بخشش از خدا و توبه کردن توفيق بزرگي است که خداوند آنرا نصيب هرکسي نمي کند. مقام توبه مقامي بلند مرتبه است و اولين قدم در حرکت به سوي خداوند متعال است. تو داستان حضرت آدم را مي داني؟" رؤيا با خجالت گفت :"نه."
- "قرآن را باز کن، سوره ي اعراف آيات 19 تا 23 را بخوان. "
رؤيا شروع به خواندن کرد. هنوز نمي توانست روان بخواند، اما از دفعه ي قبل بهتر مي خواند. زماني که خواندن آيات تمام شد، روحاني گفت :"حضرت آدم (علي نبينا و آله و عليه السلام) و همسرش فريب شيطان را خوردند. اما متوجه اشتباه خود شدند و از خدا طلب آمرزش کردند."
رؤيا سراپا گوش بود.
-"در مورد برادران حضرت يوسف و ظلمي که به او کردند چيزي مي داني؟"
-"وقتي که بچه بودم ننه طوبي گاهي برايم قصه تعريف مي کرد. او چيز زيادي بلد نبود، اما داستان حضرت يوسف و اينکه برادرانش به خاطر حسادت او را در چاه انداختند، مي دانست. در اين مورد هم چيزي در قرآن آمده ؟"
-"بله در قرآن حتي سوره اي به نام حضرت يوسف (علي نبينا و آله و عليه السلام) داريم."
قرآن را از رؤيا گرفت و صفحه مورد نظرش را آورد. به دست او داد تا بخواند.
-"يا بَنِيَّ اذهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِن يُوسُفَ وَ اَخِيهِ وَ لا تَيئَسُوا مِن رَّوحِ اللهِ إنّهُ لا يَيئَسُ مِن رَّوحِ اللهِ
إلا القَومُ الکَافِروُنَ * فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيهِ قَالوُا يا أيُّهَا العَزيِزُ مَسَّنَا وَ أهلَنَا الضُّرُّ وَ جِئنَا بِبِضاعَتٍ
مُّزجاتٍ فَاَوفِ لَنَا الکَيلَ وَ تَصَدَّق عَلَينَا إنَّ اللهَ يَجزِي المُتَصَدِّقينَ * قَالَ هَل عَلِمتُم مَّا فَعَلتُم
بِيُوسُفَ وَ أخيِهِ إذ أنتُم جَاهِلوُنَ * قَالوُا أءِنَّکَ لانتَ يُوسُفُ قَالَ أنَا يُوسُفُ وَ هَذا أخِي قَد مَنَّ اللهُ
عَلَينَا إنَّهُ مَن يَتَّقِ وَ يَصبِر فَإنَّ اللهَ لا يُضيعُ أجرَ المُحسِنينَ * قَالوُا تَا للهِ لَقَد ءَاثَرَکَ اللهُ عَلَينَا وَ إن
کُنَّا لَخَاطِئينَ * قَالَ لا تَثريبَ عَلَيکُمُ اليَومَ يَغفِرُ اللهُ لَکُم وَ هُوَ أرحَمُ الرَّ احِمِينَ * اذهَبُوا بِقَمِيصي
هَذا فَألقُوهُ عَلَي وَجهِ أبِي يَأتِ بَصيِراً وَأتُونِي بِأهلِکُم أجمَعيِنَ * وَ لَمَّا فَصَلَتِ العِيرُ قَالَ أبُوهُم
إنّي لاجِدُ ريِحَ يُوسُفَ لَو لا أن تُفَنِّدُون ِ * قَالوُا تَا للهِ إنَّکَ لَفِي ضَلالِکَ القَدِيمِ * فَلَمَّا أن جَاءَ البَشِيرُ
ألقَاهُ عَلَي وَجهِهِ فَارتَدَّ بَصيراً قَالَ ألَم أقُل لَّکُم إنّي أعلَمُ مِنَ اللهِ مَا لا تَعلَمونَ . قَالُوا يَا أبَانَا
استَغفِر لَنَا ذُنُوبَنَا إنّا کُنّا خَاطِئيِنَ * قَالَ سَوفَ أستَغفِرُ لَکُم رَبّي إنّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحِيمُ *
اي فرزندان برويد و از حال يوسف و برادرش تحقيق کرده و جويا شويد و (از رحمت بي منتهاي خدا نوميد مباشيد که هرگز جز کافر هيچ کس از رحمت خدا نوميد نيست). برادران به امر پدر باز به مصر آمده و بر شاه وارد شدند و گفتند: اي عزيز مصر ما با همه ي اهل بيت خود به فقر و قحطي و بيچارگي گرفتار شديم و با متاعي ناچيز و بي قدر به حضور تو آمديم محبت فرما و بر قدر احسانت نسبت به ما بيفزا و از ما به صدقه دستگيري کن که خدا صدقه بخشندگان را نيکو پاداش مي دهد. در اين حال (که يوسف نيازمندي و دل شکستگي برادران را ديد رحمش آمد و پرده از روي کار برداشت و ) گفت: شما برادران يوسف در دوران جهل و ناداني فهميديد که با يوسف چه کرديد؟ آنان (به خود آمده و با شرم حضور ) گفتند: آيا همان يوسف تو هستي؟ پاسخ داد که آري من همان يوسفم و اين برادر من بنيامين است. خدا به رحمت بي حساب خود بر ما منت نهاد ( و ما را به ديدار هم پس از چهل سال رسانيد) که البته هر کس در حوادث عالم تقوي و صبر پيشه کند، چنين کسي نيکوست و خدا اجر نيکويان را ضايع نگذارد. (در آن هنگام با نهايت شوق و سرور ) با يوسف گفتند: به خدا که تو را بر ما برگزيد و ما (در حق تو و نشناختن قدر تو ) مقصر و خطاکاريم. يوسف: گفت امروز هيچ خجل و متاثر نباشيد که من عفو کردم خدا هم گناه شما ببخشد که او مهربانترين مهربانانست. اکنون پيراهن مرا نزد پدرم يعقوب برده و به روي او افکنيد که تا ديدگانش باز بينا شود، آنگاه او را با همه ي اهل بيت و خويشان از کنعان به مصر آريد. و چون کاروان از مصر بيرون آمد يعقوب گفت: اگر مرا تخطئه نکنيد من بوي يوسفم را مي شنوم. شنوندگان زبان ملامت گشوده گفتند: قسم به خدا که تو از قديم الايام تا کنون (از شوق يوسف) حواست پريشان و عقلت مشوش است (که هنوز بوي يوسف مي شنوي). پس از آنکه بشير، بشارت يوسف آورد و پيراهن او را به رخسارش افکند ديده ي انتظارش به وصل روشن شد و گفت: به شما نگفتم که از لطف خدا به چيزي (از اسرار غيب ) آگاهم که شما آگه نيستيد. در آنحال برادران يوسف با تضرع و التماس عرضه داشتند: اي پدر بر تقصيراتمان از خدا آمرزش طلب که ما درباره ي يوسف خطاي بزرگ مرتکب شده ايم. پدر گفت: (حالي که به ديدار يوسف مي رسم) بزودي از درگاه خدا براي شما آمرزش مي طلبم که او بسيار آمرزنده و مهربانست."
- "مي بيني دخترم، با کريمان کارها دشوار نيست. حضرت يوسف (علي نبينا و آله و عليه السلام) از آنها در گذشت و حضرت يعقوب (علي نبينا و آله و عليه السلام) براي فرزندانش از خدا طلب بخشش کرد.
-"چرا حضرت يعقوب براي آنها طلب بخشش کرد؟ مگر خودشان نمي توانستند از خدا معذرت خواهي کنند؟"
-"سؤال خوبي پرسيدي. دختر خوبم توبه کردن راه دارد. راه آنرا هم خود خدا به ما ياد داده است.
-"راهش چي هست؟"
-"در قرآن خطاب به رسول الله (صلي الله عليه و آله) آمده : وَ لَو أنّهُم إذ ظَّلَمُوا أنفُسَهُم جَاؤوکَ فَاستَغفَرُو اللهَ وَ استَغفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوّاباً رَّحِيماً : و اگر هنگامي که گروه منافق بر خود بگناه ستم کردند، از کردار خود به خدا توبه نموده و به تو رجوع مي کردند که بر آنها استغفار کني و از خدا آمرزش خواهي البته در اين حال خدا را پذيرنده ي توبه و به تائبان مهربان ميافتند. (نساء،64)
پس وقتي کسي گناه مي کند بايد استغفار کند و از پيامبر هم بخواهد تا براي او استغفار کند. به همين دليل است که عذر خواهي برادران حضرت يوسف (علي نبينا و آله و عليه السلام) کافي نبود. بنابراين پدرشان که پيامبر آن قوم بود نيز برايشان طلب آمرزش کرد."
رؤيا به فکر فرو رفت. روحاني سکوت کرد و به رؤيا فرصت تفکر داد. بعد از دقايقي رؤيا گفت :"خوب الآن که پيامبر ما نيستند تا ما به سراغ او برويم. سالها پيش از اين دنيا رفته اند، ..." اخمهايش در هم رفت و با نگراني پرسيد :"پس خدا ديگر توبه ي هيچ کس را قبول نمي کند؟"
-"رسول گرامي قبل از ترک اين دنيا به فرمان خدا جانشينان بعد از خود را که همه برگزيده الاهي هستند و خود خدا آنها را از ميان تمام بندگانش انتخاب کرده به مردم معرفي کردند. اولين جانشين بعد از او مولاي ما امير مؤمنان (عليه السلام) است که رسول خدا (صلي الله عليه و آله) در روز غدير او را معرفي نمودند. پيامبر در آن روز خطبه اي طولاني قرائت فرمودند و در ضمن خطبه در معرفي امير مؤمنان (عليه السلام) فرمودند :" مَعَاشِرَ النّاسِ، هَذا عَليٌّ أخِي وَ وَصِيّي وَ واعي عِلمي، وَ خَليفَتِي فِي أمَّتي عَلَي مَن آمَنَ بِي وَ عَلَي تَفسِيرِ کِتابِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ وَ الدّاعِي إلَيهِ وَ العَامِلُ بِمَا يَرضَاهُ وَ المُحَارِبُ لاعدَائِهِ وَ المُوالي عَلَي طَاعَتِهِ وَ النّاهِي عَن مَعصِيتِهِ إنّهُ خَليفَتُ رَسُولِ اللهِ وَ أمِيرُ ألمُؤمِنِينَ وَ قَاتِلُ النَّاکِثيِنَ وَ المَارِقِينَ بِأمرِاللهِ. معناي آن چنين است که : اي مردم، اين علي است. برادر من و وصي من و جامع علم من، و جانشين من در امتم بر آنان که به من ايمان آورده اند و جانشين من در تفسير کتاب خداوند عزوجل و دعوت کننده به آن و عمل کننده به آنچه او را راضي مي کند و جنگ کننده با دشمنان خدا و دوستي کننده بر اطاعت او و نهي کننده از معصيت او. اوست خليفه ي رسول خدا و اوست امير المؤمنين و امام هدايت کننده از طرف خداوند و اوست قاتل ناکثين و قاسطان و مارقان به امر خداوند."
روحاني اينطور ادامه داد :"دخترم، جانشينان رسول خدا 12 نفر هستند که همگي نور واحدند. اولين آنها امير مؤمنان است و آخرين آنها ...."
اشک چشمان او را پر کرد.
-" ...و آخرين آنها آن غايب دور از نظري است که دنيا را واله و شيداي خود کرده است. او که تمام پيامبران و صالحان در انتظار آمدنش بودند،...او به زودي خواهد آمد و عدل را در جهان جاري خواهد کرد."
رؤيا از اندوه مرد روحاني متأثر شد و گفت :"اما او که غايب است. من چطور مي توانم به او رجوع کنم و از او بخواهم که برايم از خدا طلب بخشش کند؟
-"دخترم او راه توجه کردن خلق به سوي خداست. اگر کسي بخواهد خدا را بندگي کند راهي جز شناخت او و مراجعه به او ندارد. او چشم خدا در ميان خلق است. خدا او را شاهد و ناظر بر اعمال بندگان قرار داده است. او زبان خداست که خدا از طريق او با مردم سخن مي گويد و حجت هاي خود را بيان مي کند. او دست رحمت و رأفت الاهي است. به واسطه ي وجود اوست که نعمات الاهي به ما مي رسد. او باب الله است. مي داني يعني چه ؟ همانطور که براي وارد شدن به هرخانه اي بايد از در آن خانه وارد شد، اگر کسي بخواهد وارد خانه ي معرفت و بندگي خدا شود، بايد صرفاً از اين در وارد شود و به سراغ او رود و راهي جز اين وجود ندارد.
دخترم ديدن او و سخن گفتن با او تنها با اين چشم و زبان ظاهري نيست. اگر بخواهي و خدا توفيق دهد مي تواني با چشم دل او را ببيني و با زبان بي زباني با او صحبت کني ... امام رضا (عليه السلام) در حديثي مي فرمايند :"امام مونس مهربان، پدر دلسوز، برادر همسان و مادر نيکوکار براي فرزند کوچک است. او پناه بندگان در گرفتاري سخت است.
رؤيا خانم، او پدر معنوي توست. تورا دوست مي دارد و مشتاق هدايت و بازگشت تو به سوي خداست. اگر خدا پدر ظاهري تو را گرفته، اما توفيق آشنايي با پدري معنوي را به تو داده که اين نعمت قابل قياس با هيچ چيز ديگري در اين دنيا نيست."
روحاني مي گفت و مي گفت و رؤيا مات و مبهوت سخنان او بود. وجودش سراسر عشق و محبت به يار غايب از نظر شده بود. دوست داشت بيشتر ازاو بداند. دلش مي خواست بيشتر بشنود. به روحاني گفت :"من تصميم گرفته بودم نماز خواندن را ياد بگيرم، اما الآن تصميم خود را عوض کرده ام. مي خواهم تمام کارهايي را که خدا دوست دارد انجام دهم. مي خواهم همه را ياد بگيرم. از شما خواهش مي کنم همه را به من ياد بدهيد و بگوييد چه کنم تا او از من راضي باشد و دوستم بدارد. يعني ممکن است امام عصر غفلت و جهل من را ببخشد و با من مانند دخترش رفتار کند؟
-"دخترم، حضرت يوسف (علي نبينا و آله و عليه السلام) برادران گناه کارش را که به او ظلم کرده بودند، بخشيد. محبت ورأفت و دلسوزي حضرت (عجل الله تعالي فرجه الشريف) بسيار بيشتر از حضرت يوسف است. او خاتم ائمه (عليهم السلام) است. او وارث پيامبران است و تمام خوبيها و نيکي هاي عالم در او جمع است. دخترم، راه يافتن به بارگاه او تنها يک شرط دارد."
رؤيا گوشهايش را تيز کرد.
- "بايد با خلوص نيت صدايش بزني تا تو را بپذيرد. اخلاص آن شاه کليدي است که در خانه ي او را به روي تو باز خواهد کرد."
...
از آن روز دنيا براي رؤيا معنا پيدا کرد. تازه فهميد دوست داشتن و دوست داشته شدن يعني چه. با کمک روحاني تبديل به دختري پاک و طاهر شده بود. روزها روزه بود و شبها به نماز مي ايستاد. تصميم داشت در اين فرصت کمي که دارد تمام نمازهايش را بخواند. هر روز به اندازه ي ده روز نماز قضا مي خواند. دنيا برايش بهشت شده بود. ديگر يارش را پيدا کرده بود و مشتاق ديدارش بود. حال که او را شناخته بود ديگر مرگ و زندگي برايش يکي بود. گاهي فکر مي کرد: "اگر زودتر بميرم بهتر است. حداقل خيالم راحت است که ديگر فريب شيطان را نمي خورم." ديگر از رؤيا ي سابق اثري دراو نبود.
...
روز اعدام فرا رسيد. رؤيا را به پاي چوبه ي دار بردند و طناب را به گردن او آويختند. اشک از چشمان روحاني جاري شد. رؤيا کسي را نداشت که برايش گريه کند و يا منتظرش باشد. حتي کسي نبود که بعد ازمرگ بدن او را تحويل بگيرد و به خاک بسپارد. او تنهاي تنها بود. اما با همه ي تنهائي اش دلش قرص و محکم بود. يقين داشت که مولاي مهربانش دم مرگ به دادش خواهد رسيد.
...
صندلي از زير پاي او لغزيد و رؤيا در هوا معلق ماند. وقتي او را پايين آوردند، چهره ي معصومش را ديدند که لبخند مي زد. روحاني شخصاً عهده دار دفن او شد. او را در قطعه اي از بهشت زهرا جاي دادند و از آن پس پيرمرد روحاني هر صبح جمعه به مزارش رفت و به نيابت از او دعاي ندبه خواند.
پایان
